سه گرایش اصلی در نقد آثار ادبی با سه محوریت نویسنده، متن و خواننده که در طول زمان هر یک جایگاه خود را داشته اند، مطرح است. در گرایش اول، منتقد با مطالعه بیوگرافی نویسنده برای رسیدن به معنی و مفهوم موجود در متن ادبی اقدام می کند. در گرایش دوم که اساس نقد ساختارگرایان است، منتقد با مطالعه بر روی متن و ساختار آن درصدد درک نیات نویسنده است. در گرایش سوم با محوریت خواننده، منتقد او را عامل تعیین کننده، هم در آفرینش اثر و هم در دریافت معنی آن، می داند و با تکیه بر خواننده محوری، نقد خود را بر پایه تمایلات هویتی و زمانی او بنا می کند. این مقاله با هدف نشان دادن سیر تحول نظریه های ادبی معطوف به خواننده، به توضیح درباره نظریات منتقدین گرایش سوم می پردازد که تئوریهای خود را بر پایه فلسفه پدیدارشناسی بنا نهاده و با تکیه بر آزادی انسان و به تبع آن آزادی خواننده، برداشت فردی و تفسیر معنایی وی را اساس نقد خود قرار می دهند.